ب
ب
امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين

لينکدوني



موضوعات وبلاگ
پشتيباني
بسیج و ولایت

بسیج و ولایت .

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
خاطرات اسارت

با وجود برنامه های خاصی که بویژه در ایام دهه فجر و بخصوص در اردوگاه موصل 3 و 4 برگزار می شد، نمی دانستیم آنجا را ایرانی کوچک بنامیم یا اسارتگاه. اگر کسی از بیرون می آمد، اثری از اسارت به چشمش نمی خورد. بچه ها شور و شوق بخصوصی از خود نشان می دادند. هر سال مراسم دهه فجر از 12 بهمن شروع می شد و در 22 بهمن خاتمه می یافت و در آن، برنامه های مختلفی اجرا می شد. البته در طول مدت برگزاری برنامه که معمولاً بین 7 تا 30/9 بعدازظهر بود، افرادی به عنوان مسؤول حفاظت جلسات، لحظه به لحظه و قدم به قدم حرکات و اعمال سربازان عراقی را زیر نظر داشتند و بدین شکل اجرای برنامه چندان هم ساده نبود. از جمله این برنامه ها، نمایشنامه هایی بود که توسط خود بچه ها نوشته می شد. بعضی از نمایشنامه ها کمدی بود و در عرض ده پانزده دقیقه به اتمام می رسید و برخی دیگر نمایشنامه هایی سنگین و از نظر مدت، طولانی بود. بچه ها وقتی آن نمایشها را می دیدند، خود را در جبهه های جنگ احساس می کردند و اشک می ریختند.


با وجود برنامه های خاصی که بویژه در ایام دهه فجر و بخصوص در اردوگاه موصل 3 و 4 برگزار می شد، نمی دانستیم آنجا را ایرانی کوچک بنامیم یا اسارتگاه. اگر کسی از بیرون می آمد، اثری از اسارت به چشمش نمی خورد. بچه ها شور و شوق بخصوصی از خود نشان می دادند. هر سال مراسم دهه فجر از 12 بهمن شروع می شد و در 22 بهمن خاتمه می یافت و در آن، برنامه های مختلفی اجرا می شد. البته در طول مدت برگزاری برنامه که معمولاً بین 7 تا 30/9 بعدازظهر بود، افرادی به عنوان مسؤول حفاظت جلسات، لحظه به لحظه و قدم به قدم حرکات و اعمال سربازان عراقی را زیر نظر داشتند و بدین شکل اجرای برنامه چندان هم ساده نبود. از جمله این برنامه ها، نمایشنامه هایی بود که توسط خود بچه ها نوشته می شد. بعضی از نمایشنامه ها کمدی بود و در عرض ده پانزده دقیقه به اتمام می رسید و برخی دیگر نمایشنامه هایی سنگین و از نظر مدت، طولانی بود. بچه ها وقتی آن نمایشها را می دیدند، خود را در جبهه های جنگ احساس می کردند و اشک می ریختند.
روزی برای تهیه یک عکس از امام خمینی(ره) به یکی از برادران به نام جعفر رستگار که اهل ماکو بود، مراجعه کردیم. او شاید نزدیک دو سه ماه با استفاده از یک تیغ جراحی که از بیمارستان آورده بود، روی کلیشه این تصویر زحمت کشید و در نهایت کاری بسیار عالی به دست آمد. حدود 400 قطعه عکس کوچک هم تهیه شده بود که هنگام اجرای برنامه به سینه الصاق می شد. و به محض اینکه دست اندرکاران حفاظت جلسات خبر نزدیک شدن سربازان عراقی را می دادند، بچه ها عکسها را پنهان می کردند تا در صورت تفتیش، چیزی پیدا نشود و به این شکل وقتی برنامه خاتمه می یافت، عکسها را به ما تحویل می دادند و ما هم تا هنگام برگزاری مراسم بعدی، از آنها نگهداری می کردیم.
در سالهای اول اسارت، ماه مبارک رمضان به سختی می گذشت، چون باید با همان غذاهای اندکی که صبح و ظهر در اختیار ما می گذاشتند، سر می کردیم و این مشکل، سه سالی ادامه داشت. بعد از صحبتهای زیادی که با عراقی ها داشتیم، قرار بر این شد که سحری را خودمان درست کنیم و افطار را هم آنها بدهند و به این شکل خیلی از مشکلاتمان مرتفع شد.
در ماه مبارک رمضان بچه ها مشغول خواندن و حفظ آیات قرآن می شدند. جلسات زیادی هم طی این مدت برگزار می شد. روزانه برای دو یا سه آسایشگاه صحبت داشتیم و البته اجرای این برنامه ها هم با گذاشتن افرادی به عنوان مأمور، امکان پذیر می شد.
سال 65 بود. به همت والای چند نفر از عزیزان موفق شدیم ویژه نامه هایی در زمینه های مختلف با عکس و نقاشی و مقاله هایی در زمینه های گوناگون تهیه کنیم و در اختیار آسایشگاهها بگذاریم. مدتی که گذشت، مطلع شدیم عراقی ها از فعالیتهای ما باخبر شده اند و هر لحظه ممکن است برای تفتیش به آسایشگاه بریزند. ویژه نامه ها را برداشتم و به کمر بستم و به بیمارستان رفتم. خدا حفظ کند برادر عزیزمان عیسی نظری را. او که مسؤولیت درمانگاه اردوگاه را عهده دار بود، راههای مختلفی را برای پنهان کردن آن ویژه نامه ها پیشنهاد کرد، ولی هر کدام به نوعی ممکن بود با مشکل مواجه شود. اگر در محل درمانگاه هم مخفی می شد، ممکن بود لو برود چون هنگام تفتیش همه جا را می گشتند. سرانجام با صحبتهایی که کردیم، قرار شد وقتی می خواهند آمار بگیرند، من با ویژه نامه هایی که به کمر داشتم، به بیمارستان مراجعه کنم و با همکاری برادرمان آقای حسن تنایی که وظیفه باغبانی اردوگاه را برعهده داشت، به نحوی اوراق را پنهان کنم، و همین هم شد.
وقتی سرهنگ ضیاء فرمانده اردوگاه به داخل آسایشگاه آمد و احوالپرسی کرد، من در جواب گفتم که مریضم. او هم در پاسخ گفت: بله، در دهه فجر زیاد کار کردید، برنامه داشتید و مریض شدید. در همین موقع، آقای نظری به سرهنگ ضیاء گفت که حال ایشان خراب است، اگر اجازه بدهید به دستشویی برود، و او هم اجازه داد. زمان حساسی بود. داخل دستشویی که شدم، ویژه نامه ها را از کمر باز کردم و در پارچه ای که قبلاً از آقای تنایی گرفته بودم، پیچیدم و سپس آن را توی یک نایلون قرار دادم و بالای ستون دستشویی گذاشتم و مطابق قراری که با آقای تنایی داشتیم، در فرصتی مناسب در باغچه مخفی کردیم و البته پس از حدود شش ماه، دوباره مورد استفاده قرار گرفت.
ناگفته نماند، همان موقع که ویژه نامه ها در باغچه پنهان می شد، سربازان عراقی تمام جاهایی را که فکر می کردند ممکن است چیزی مخفی کرده باشیم، گشته و حتی به یک برگ کاغذ هم دست نیافته بودند و به این شکل افسر توجیه سیاسی که خبرهایی در مورد فعالیتهای ما داده بود، زیر سؤال رفت و فرمانده یقین پیدا کرد که اینها دسیسه است و هر آنچه گزارش شده دروغ بوده است. در حالی که هر چه گفته بودند راست بود، اما این عنایت خاص خداوند نسبت به ما بود که حتی ذره ای کاغذ پیدا نکردند. چون در این صورت برای تمام بچه ها محدودیتهایی در نظر گرفته می شد.
حجةالاسلام والمسلمین جمشیدی
مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان


[ تگ ها : یاد و حاطره ]
+
خاطرات اسارت

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!